عبدالعلي معصومي: قناري غزلخوان
تاریخ ایجاد در 24 مهر 1393

وقتي براي اولين بار وصف «قناري» را, از زبان شاعر جاودانه ياد احمد شاملو در گفتگويش با روزنامه «بامداد» 20مرداد 58 خواندم, بي درنگ سيماي خندان و شكفته تر از گل مرضيه در ذهنم جان گرفت.
شاملو در آن گفتگو در وصف قناري گفته بود: «... قناري را ببينيد، كلمه را بگذاريد و بگذريد. حضور قناري را دريابيد؛ خود آن پرنده را با همه وجودتان حس كنيد. اين قناري، كه من مي گويم، قاف و نون و چند تا حرف و حركت نيست؛ يك معجزه حيات است. رنگش را با چشمهايتان بخوريد؛ آوازش را با تمام جانتان گوش كنيد؛ وقتي كه مي خواند نُتها را تماشاكنيد كه چه جور در گلوگاهش مي تپد ـ تجسّمِ عينيِ يك چيز حسّي ـ و به آن شوري انديشه كنيد كه تمام جانش را در آوازش مي گذارد؛ زيباييِ خطوط اين حجم زنده پرشور را بسنجيد تا به عمق ظرافت برسيد. و تازه همه اش اين نيست. اينها همه، نقطه حركت است، تا از مجموع اينها، به ژرفاي بي گناهي برسي؛ تا شفقت، درست در آنجايي كه بايد باشد، در سُويداي قلبت بيدار شود و با تمام انسانيت در برابر كل اين ”جان موسيقي“ به نماز بايستي».
امّا اين «معجزه حيات»؛ اين «حجم زنده پرشور» «كه تمام جانش را در آوازش مي گذارد» و اين «جان موسيقي»، در بلنداي تاريخ آواز ايران زمين شايان كدام قناري غزلخواني خواهد بود جز مرضيه, اين «زيباترين غزل روزگار» و اين سرودخوان جاودانه بهار، زندگي، عشق و محبت و شور و شيدايي و آزادي و آزادگي؟
مرضيه هرگز نه تنها به بيداد تن نداد و كلامي در ستايش بيدادگران نگفت بلكه با اهريمن بيداد چيره بر سرزمين اهورايي ايران زمين پنجه در پنجه شد و در راه آزادي اين «زيباترين وطن», جان و جانمايه هاي زندگي و «هنگامه» دلبندش را در طبق اخلاص نهاد و نثار آزادي سرزمين به داغ نشسته اش كرد. ماندگاري و جاودانگي اين «قناري غزلخوان» نيز در همين رمز و راز نهفته است. «فروغ فرخزاد» چه خوش سرود: «سفر حجمي در خط زمان ـ و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن ـ حجمي از تصويري آگاه ـ كه ز مهماني يك آينه برمي گردد ـ و بدين سانست ـ كه كسي مي ميرد ـ و كسي مي ماند».
كدام جان شيفته يي فراتر از مرضيه، «خط خشك زمان» را در اين سالهاي بي نور و باران, در فضاي دل گرفته آواز و شور و شيدايي و پرواز ايران, بارور و آبستن كرد؟
هر قدمي در فراراه آزادي فريادخواهان و مردم دربند، گامي است به سوي ماندگاري و جاودانگي. وقتي آزادي فرياد مي طلبد، وقتي آزادي فدا و پاكباختگي مي طلبد و روياروييِ بي هراس و ستيز بي امان با پاسداران شب و ظلمت بيداد، به نداي آن لبّيك گفتن و دامن محبت را به خون رنگين كردن، كليد قفل ماندگاري است. زمستان بيداد تنها از اين راه پرخوف و خطر به بهاران رهايي و آزادي راه خواهد برد. نظامي گنجوي چه خوش سرود:
«مي باش چو خار حربه بر دوش ـ تا خرمن گل كشي در آغوش»
مرضيه به پاسخ به اين ضرورت و اين نياز اجتماعي بود كه در 16سال آخر حيات سرفرازانه اش، لباس شرف و افتخار ارتش بهاران را به تن كرد و بر روي تانكهاي ارتش بي قراران سرود «ايران زمين» خواند و فرياد دشمن كوب «مرگ ظالمان, ظالمان» سرداد و با اهريمن ايران سوز، بي باك همچون شير، پنجه در پنجه شد، براي نابودي كلّ حاكميتي كه جز ظلم و چپاول و ويرانگري و نابودي دستمايه ها و جانمايه هاي مردم، رهاوردي نداشت. رمز جاودانگي نواي او، كه همچون نغمه دلنشين چشمه ساران گوش و هوش رُباست، در همين است. او بهاري است دربرابر زمستان بيدادِ «نابكاراني كه شقاوت را چون مذهب حق موعظه مي فرمايند»!
امّا اين «معجزه حيات»؛ اين «حجم زنده پرشور» «كه تمام جانش را در آوازش مي گذارد» و اين «جان موسيقي»، در بلنداي تاريخ آواز ايران زمين شايان كدام قناري غزلخواني خواهد بود جز مرضيه, اين «زيباترين غزل روزگار» و اين سرودخوان جاودانه بهار، زندگي، عشق و محبت و شور و شيدايي و آزادي و آزادگي؟
مرضيه هرگز نه تنها به بيداد تن نداد و كلامي در ستايش بيدادگران نگفت بلكه با اهريمن بيداد چيره بر سرزمين اهورايي ايران زمين پنجه در پنجه شد و در راه آزادي اين «زيباترين وطن», جان و جانمايه هاي زندگي و «هنگامه» دلبندش را در طبق اخلاص نهاد و نثار آزادي سرزمين به داغ نشسته اش كرد. ماندگاري و جاودانگي اين «قناري غزلخوان» نيز در همين رمز و راز نهفته است. «فروغ فرخزاد» چه خوش سرود: «سفر حجمي در خط زمان ـ و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن ـ حجمي از تصويري آگاه ـ كه ز مهماني يك آينه برمي گردد ـ و بدين سانست ـ كه كسي مي ميرد ـ و كسي مي ماند».
كدام جان شيفته يي فراتر از مرضيه، «خط خشك زمان» را در اين سالهاي بي نور و باران, در فضاي دل گرفته آواز و شور و شيدايي و پرواز ايران, بارور و آبستن كرد؟
هر قدمي در فراراه آزادي فريادخواهان و مردم دربند، گامي است به سوي ماندگاري و جاودانگي. وقتي آزادي فرياد مي طلبد، وقتي آزادي فدا و پاكباختگي مي طلبد و روياروييِ بي هراس و ستيز بي امان با پاسداران شب و ظلمت بيداد، به نداي آن لبّيك گفتن و دامن محبت را به خون رنگين كردن، كليد قفل ماندگاري است. زمستان بيداد تنها از اين راه پرخوف و خطر به بهاران رهايي و آزادي راه خواهد برد. نظامي گنجوي چه خوش سرود:
«مي باش چو خار حربه بر دوش ـ تا خرمن گل كشي در آغوش»
مرضيه به پاسخ به اين ضرورت و اين نياز اجتماعي بود كه در 16سال آخر حيات سرفرازانه اش، لباس شرف و افتخار ارتش بهاران را به تن كرد و بر روي تانكهاي ارتش بي قراران سرود «ايران زمين» خواند و فرياد دشمن كوب «مرگ ظالمان, ظالمان» سرداد و با اهريمن ايران سوز، بي باك همچون شير، پنجه در پنجه شد، براي نابودي كلّ حاكميتي كه جز ظلم و چپاول و ويرانگري و نابودي دستمايه ها و جانمايه هاي مردم، رهاوردي نداشت. رمز جاودانگي نواي او، كه همچون نغمه دلنشين چشمه ساران گوش و هوش رُباست، در همين است. او بهاري است دربرابر زمستان بيدادِ «نابكاراني كه شقاوت را چون مذهب حق موعظه مي فرمايند»!
http://www.hambastegimeli.com/
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen